عشق ابدی و بازتعریف فرهنگ در ایران امروز
- Bahar Almasi
- May 27, 2025
- 3 min read

رسانهی فارسی-زبان ایرانی با پخش برنامهی «عشق ابدی» قدمی تازه در بازنمایی عشق و روابط عاطفی برداشته است. این برنامه با زبان تصویر و روایت بیواسطه، عشق را از سایهی خلوت و رمزآلودگی بیرون کشیده و در معرض نگاه عمومی و داوری جمعی قرار داده است. اما این حرکت، اگرچه از سوی نسل زد با استقبال قابل توجهی روبرو بوده، موجی از واکنشهای متناقض را در میان محافظهکاران، منتقدان اجتماعی و فعالان فرهنگی برانگیخته است.
از یک سو، سنتگرایان برنامه را نوعی نفوذ فرهنگی غرب میدانند که حریم خصوصی را میشکند و نظم اخلاقی رایج را تضعیف میکند. در عرفان و ادبیات کلاسیک ایران، عشق مفهومی متعالی است که با معنویت، کرامت و خویشتنداری همراه است؛ اما «عشق ابدی» با نمایش بیپردهی روابط، بهزعم منتقدان سنتی، این معنا را بهسطحیترین شکل آن فرو میکاهد.
در سوی دیگر، گروهی از منتقدان فمینیست و عدالتمحور نیز به این برنامه خرده میگیرند—نه بهدلیل صراحتش، بلکه بهخاطر بازتولید روابط جنسیتی کلیشهای، زیباییشناسی مصرفگرا، و فقدان بازنماییهای متنوعتر از عشق. از دید آنها، «عشق ابدی» بهجای خلق افقی نو برای تجربهی عشق، فقط الگوهای موجود را در قالبی جدید عرضه میکند.
اما شاید آنچه این برنامه را به پدیدهای فرهنگی بدل میکند، نه خود محتوا، بلکه تأثیری است که در سطوح گوناگون اجتماعی و رسانهای ایجاد کرده است. کاربران فضای مجازی، با تحلیلهای تفصیلی، بازخوانیهای انتقادی و تولید محتوای مشارکتی، نشان میدهند که عشق و روابط اکنون به موضوعی عمومی، قابل بحث، و حتی نظری بدل شدهاند. بل هوکس، نظریهپرداز فمینیست و منتقد فرهنگ عامه، چنین پویاییهایی را نقطهی گذار نظریه از انتزاع به زبان زندگی روزمره میداند: جایی که اندیشه به ابزار گفتوگو، نقد، و دگرگونی بدل میشود.
ریموند ویلیامز، نظریهپرداز مارکسیست بریتانیایی، در نوشتار ماندگار خود «فرهنگ امری عادی است» بر این نکته تأکید دارد که فرهنگ در دل زندگی روزمره شکل میگیرد، نه در نهادهای رسمی یا گالریها. عشق ابدی نیز در همین راستا، بازتابی از فرهنگی برخاسته از زیست روزانه و تجربههای عادی مردم است. این برنامه، با نمایش گفتگوهایی که پیشتر در خفا صورت میگرفت، مرزهای میان عرصهی خصوصی و عمومی را بازتعریف میکند و عشق را از سطح استعارههای ادبی به تجربهای زیسته، قابل لمس و نقدپذیر منتقل میسازد.
استوارت هال، نظریهپرداز برجستهی مطالعات فرهنگی و از چهرههای کلیدی در پیوند زدن فرهنگ با سیاست و هویت، بر این باور است که فرهنگ نه عرصهای ایستا، بلکه میدانی پرتنش برای کشمکشهای دائمی معناست. هال فرهنگ را ساختاری منعطف میداند که معناها در آن نه تثبیت، بلکه بهطور مداوم بازچینش میشوند. دعواهای پیرامون «عشق ابدی»—چه از سوی محافظهکاران و چه از سوی مترقیان—خود نشانهای است از زنده بودن فرهنگ و امکان تحول در آن.
فدرستون هشدار میدهد که منطق نئولیبرال دانشگاه را از فضای گفتوگوی عمومی تهی کرده است و حال، نقش آن به رسانهها و شبکههای اجتماعی واگذار شده است. در چنین بافتی، «عشق ابدی» را میتوان نه فقط یک برنامهی تلویزیونی، بلکه بستری برای یادگیری جمعی دانست؛ نوعی «قلمرو مشارکتی تولید دانش» که در آن افراد عادی به تحلیلگر، مفسر، و خالق معنا بدل میشوند.
دیک هبدیج، از نظریهپردازان برجستهی مطالعات فرهنگی، تأکید میکند که این رشته زمانی معنا و حیات واقعی مییابد که به سطح «پایین» فرهنگ بازگردد—جایی که بدن، هیجان، بینظمی، و تجربههای روزمره در جریاناند. بهزعم او، فرهنگ نه در ساختارهای صیقلخورده و آکادمیک، بلکه در لحظات ناپایدار، تجربیات آشفته، و صداهای حاشیهای معنا پیدا میکند.
عشق ابدی در همین میدان عمل میکند. این برنامه تصویری از عشق ارائه میدهد که دور از کمالگرایی و رمانتیسیسم است—عشقی آغشته به تناقض، ناراحتی، و واقعیتهای ملموس انسانی.
در نهایت، پرسش آن نیست که آیا باید از «عشق ابدی» دفاع کرد یا آن را نقد کرد. پرسش این است که چطور این برنامه ما را وادار میکند دربارهی عشق، فرهنگ، بدن، و مشروعیت سخن بگوییم—و همین کافیست تا آن را یک واقعهی فرهنگی مهم تلقی کنیم.



Comments